وحی قدسی نه وحی نفسی!

مسئله «وحی» از اُمَّهات مباحث دینی شمرده می شود به طوری که با حذف وحی یا تفسیر نادرست آن، ماهیت قدسی دین از دست می رود چرا که دیانت، مجموعه تعالیم فوق بشری است که از راه وحی به شخص برگزیده ای می رسد و انکار وحی یا تأویل آن به صورت «تجربه شخصی و احوال نفسی» دیانت را صرفاً امری بشری و زمینی جلوه می دهد و جنبه الهی و آسمانی آن را نفی می کند.
 آقای دکتر سروش در مقاله «بسط تجربی نبوی» ضمن شماره ۳۹ کیان،  از وحی پیامبر بزرگوار اسلام که درخشنده ترین وحی آسمانی است به «تجربه دینی» تعبیر نموده است و در این تجربه، منشأ و خواستگاه وحی پیامبر را شخصیت وی می شمارد و می نویسد: «پیامبر نیز که همه سرمایه اش شخصیتش بود، این شخصیت محل و موجد و قابل و فاعل تجارب دینی و وحی ای بود»! بر اساس این نظریه، آیات الهی از خود پیامبر سر می زده و به خودش وحی می شده است و به تعبیر دیگر: قرآن مجید از ضمیر «ناخودآگاه» پیامبر نشأت می گرفته و به شخصیت «خودآگاه» وی می رسیده است.

 از اینرو پیامبر هم محل وحی شمرده می شده و هم موجد آن، هم قابل وحی به شمار آمده و هم فاعل آن! البته این رأی از نوآوریهای دکتر سروش نیست، پیش از ایشان پاره ای از خاورشناسان اروپایی بر این قول رفته اند و برخی از نوگرایان  جهان اسلام همچون «سید احمد خان هندی» را نیز تحت تأثیر قرار  داده اند چنانکه سید در تفسیر خود « فخر داعی گیلانی» آن را به پارسی ترجمه کرده نموده، وحی نبوی را بدینگونه تفسیر می کند که: « از ناخودآگاه دلِ او… وحی مانند فوّاره جوشش می کند بعد بر خود او نازل می گردد و در آینه دلش عکس آن می اُفتد که خودش آن را الهام می گوید، از بیرون کسی صدا نمی کند بلکه خود از سویدای قلبش صدا می کند »! در این تفسیر متهوّرانه، شخصیت «جبرئیل» یا «روح القدس» که واسطه وحی بر پیامبر بوده است نیز به تأویل می رود و به قول دکتر سروش: « در این تجربه، پیامبر چنین می بیند که گویی کسی نزد او می آید و در گوش او پیامها و فرمانهایی می خواند و او را متکلّف و موظّف به ابلاغ آن پیامها به آدمیان می کند»! سید احمد خان هم می نویسد: «او کلام نفسی خود را طوری با گوشهای ظاهر می شنود که گویی با او کسی سخن می گوید و نیز با چشمان ظاهری طوری خود را مشاهده می کند مثل اینکه کسی جلوی او ایستاده است »!

این تئوری درباره وحی پیامبر بزرگ اسلام نه به دلایل عقلی می سازد و نه با مفاد آیات قرآنی موافقت دارد و نه با اقوال ائمه دین و مفسّران اسلام سازگار است. از همین رو نوشته اند که مرحوم «سید جمال الدّین اسد آبادی» پس از خواندن تفسیر احمد خان  برآشفت و مقاله ای با عنوان «تفسیر مفسّر» به پارسی نگاشت  و در خلال آن نوشت: [مفسّر مزبور] همّت خود را بر این گماشته که هر آیه ای که در آن ذکری از مَلَک یا جنّ و یا روح الأمین یا وحی یا جنّت و یا نار و یا معجزه ای از معجزات انبیاء علیهم السّلام می رود، آن آیه را از ظاهر خود برآورده به تأویلات بارده زندیق های قرون سابقه مسلمانان [یعنی فرقه باطنیه] تأویل نماید …!
آقای دکتر سروش نیز که وحی نبوی را زاییده تجربه دینی پیامبر می شمارد، می نویسد: «پیامبر اوّلاً در سنین پختگی یعنی در چهل سالگی تجربه پیامبرانه پیدا کرد. تا قبل از آن، فرد امین و پرهیزگاری بود که با خلوت اُنس داشت و هفته هایی از سال را بیرون از شهر در غاری بسر می برد و قطعاً از این طریق مواهب نیکویی را هم نصیب می برد». ما فرض می کنیم این روایت صحیح باشد و حتّی از ادّعای آقای سروش بالاتر می رویم و در نظر می گیریم که پیامبر در آن غار مانند مرتاضان، به ریاضت مشغول بوده است! ولی آیا با خلوت گزینی و ریاضت کشی می توان از ماجراهای  نوح و ابراهیم و لوط و یعقوب و یوسف و موسی و عیسی… علیهم السّلام_ که ذکر آنها به تفصیل در قرآن رفته_ باخبر شد؟
 آیا سخت گیری بر خود، حدّاکثر مایه قوّت نفس می شود یا اطلاعات تاریخی هم برای انسان فراهم می آورد؟ همه می دانند که پیامبر گرامی اسلام نه به مکتب خانه ای پا نهاد و نه در مدرسه عالمان یهودی و کشیشان مسیحی حضور یافت (که اگر چنین بود، خود آنها غوغا به راه می انداختند و مردم را در همان روزگار از اسلام پراکنده می ساختند) پس این همه اطلاعات دقیق تاریخی از انبیاء سَلَف و اُمم گذشته که با کتب و آثار دینی هم موافقت دارد و برای آگاهی از آنها، مدّتها باید مطالعه کرد، از کجا برای آن پیامبر اُمّی حاصل شد؟ پاسخ این پرسش را قرآن مجید به روشنی داده است و می فرماید: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَینَا إِلَیکَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ » (یوسف:٣)
یعنی: «ما با این قرآن که به سویت وحی کردیم، بهترین ماجراها را بر تو گزارش می کنیم و همانا پیش از این از بی خبران بودی».

بنابراین، وحی الهی را نتوان زاده تجربه شخصی و برخواسته از «شعور باطن» پنداشت زیرا چنانکه گذشت تا اطلاعات تاریخی و صحیح درباره گذشته به «ناخودآگاه» نرسد معلومات درستی از آنجا به «خودآگاه» منتقل نخواهد شد و با «اُنس در خلوت» و یا حتّی ریاضت، چنین امری میسّر نمی شود. شخصیت عظیم پیامبر اسلام  همچون کسانی نیست که به دلیل عدم تعادل، چیزهای غریب به نظرشان می رسد و صداهای عجیب می شنوند و آنها را از جمله امور واقعی می پندارند (درحالیکه واقعیت ندارند) زیرا اشباح ذهنی، معلوماتی به کسی نمی آموزند و لذا گروه مذبور _ بر خلاف پیامبران حقّ _ هرگز از سازندگان فرهنگ و آموزگاران معرفت نبوده اند و به دلیل استغراق در خیالات شخصی، قدرت اداره جامعه را هم نداشته اند.
 شگفتا! کسی همچون پیامبر اسلام که نه از حکما، و علما، بشمار می آمد و نه از معلّمان و مربّیان عقول و نفوس بود و نه سخنوری و شاعری می کرد و نه بر مسند قضاء و دادرسی تکیه زده بود و نه پیشینه قانونگذاری و سیاستمداری داشت و نه فرمانده جنگ و زمامدار جامعه بود و نه نظام معیشت مردم را اداره می نمود… چگونه توانست بر اثر «اُنس با خلوت» و رؤیت چهره ای تخیلی! به انسانی تبدیل شود سرشار از حکمت قرآنی و فقه دینی و قدرت سخنوری و مهارت قضایی و ابتکار قانونگذاری و تجربه سیاسی و هنر نظامی و آگاهی اقتصادی…؟! آیا وی با پشتیبانی کدام قدرت توانست جامعه فقیر و پراکنده و جاهل عرب را از حضیض ضعف به اوج توانمندی برساند و با آئین فراگیر خود قرنهای طولانی، سرزمینهای پهناور را اداره کند؟! آیا اینهمه را می توان معلول اُنس با خلوت و درونگرایی در غار! و رؤیت صور موهوم پنداشت؟ یا باید انصاف داد و برای نزول وحی، و شهود «روح القدس» تفسیر معقولتری اندیشید و سخن قرآن کریم را پذیرفت که می فرماید: « وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکَ عَظِیمًا» (النّساء:١١٣)
«خداوند کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و چیزهایی را که نمی دانستی به تو آموخت و بخشایش خدا بر تو بزرگ است».

آقای دکتر سروش بجای گزینیش این راه راست، برای تفسیر پیامبری و وحی، راه دیگری را برگزیده است که با نصّ قرآن مخالفت دارد چنانکه درباره پیامبر می نویسد: «وحی تابع او بود، نه او تابع وحی»! جای شگفتی است که ایشان آیه صریح قرآن را به یاد نیاورده اند که می فرماید: «اِتَّبِعْ ما یوحی إِلَیکَ مِنْ رَّبِّکَ» (الاحزاب:۲) یعنی: «آنچه را که از سوی خداوندت به تو وحی می شود پیروی کن» و همچنین به یاد نیاورده اند که بارها در قرآن کریم آمده است که : «قُلْ… إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَىٰ إِلَیَّ » 
«بگو… جز آنچه که به من وحی می شود، چیزی را پیروی نمی کنم».
پس پیامبر صلی الله علیه وسلم تابع وحی بود، نه وحی تابع پیامبر! و همین معنا می رساند که وحی نبوی، امری نفسانی نبوده بلکه شعاع وحی از بیرون بر روان پیامبر می تافته است. حادثه «فَتْرت وحی» که در تاریخ اسلام شهرت دارد و نشان می دهد که چندی نزول وحی بر پیامبر موقوف شد و او را در رنج و فشار بسیار قرار داد، از جمله حوادثی است که روشن می سازد وحی در اختیار پیامبر نبود و از جای دیگری می آمد و چنانچه مبدأ وحی نمی خواست متوقف می گردید همانگونه که در قرآن کریم می خوانیم: «وَلَئِنْ شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَینَا إِلَیکَ… » (الإسرا: ٨۶) یعنی: «اگر بخواهیم هرچه را که بر تو وحی کردیم از میان می بریم»! با اینهمه آقای سروش می نویسد: «شخصیت پیامبر مؤید است و عین وحی است، هرچه می کند و می گوید نیز مقبول و موید است»!

 اگر ادّعای ایشان صحیح باشد، پس عتابهایی که در قرآن کریم برای پیامبر آمده چه معنا دارند؟ چرا در قرآن، خطاب به پیامبر می خوانیم:
«یا أَیهَا النَّبِی لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاهَ أَزْوَاجِکَ» (التَّحریم:١) «ای پیامبر، چرا آنچه را که خدا برای تو حلال کرده، به خاطر رضایت جویی از همسرانت بر خود حرام می کنی؟»!
چرا در قرآن به پیامبر می فرماید: «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» (التوبه:۴٣) «خدا از تو در گذرد، چرا به ایشان(متخّلفان از جنگ) اجازه دادی؟»!
چرا در قرآن آمده است: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ (المؤمن:۵۵) «پس شکیبایی بورز که وعده ى خدا راست است و از گناهانت آمرزش بخواه»!
سرانجام آقای سروش تیر آخر! را چنین رها می کند: «به اشاره بگویم که کلام پیامبر را عین کلام باری دانستن،  بهترین راه برای حلّ مشکلات تکلّم باری است»! این سخن که به اشاره برگزار شده (و کاش به تصریح و تفصیل می آمد) کاملاً نشان می دهد که ایشان نزول کلام الهی و وحی خارجی را بر پیامبر نفی می کنند و اساساً همان کلام رسول را کلام باری تعالی می شمرند و آیه «مَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى… (سوره انفال، آیه ١٧)» را نیز بعنوان شاهد مدّعا عنوان می نمایند.  ولی در اینصورت لازم بود توضیح می دادند که فرق میان قرآن و حدیث نبوی کدام است؟ و چرا همه مسلمین قرآن را _ و نه حدیث را _ «کلام الله» می شمرند؟ چرا پیامبر اسلام اختیار نداشته است تا کمترین تغییری در قرآن پدید آورد؟ چنانکه در سوره «یونس» می خوانیم:
« قُلْ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَىٰ إِلَیَّ » (یونس:١۵)
«بگو مرا نسزد که از پیش خود قرآن را تبدیل کنم، جز آنچه به من وحی می شود، چیزی را پیروی نمی کنم».

همچنین درباره آیه مذکور (انفال/ ۱۷) خوب بود توجّه می نمودند که کلمه "رَمَیتَ" _که دو بار در آیه تکرار شده _ فعل متعدّی است و در هر دو مورد، مفعولی در تقدیر دارد که در آیه کریمه ذکر آن نرفته  و تا معلوم نشود که آن مفعول کدام است، مشکل آیه حل نمی شود. ولی با توجه به شأن نزول آیه که مفسّران گزارش کرده اند، مسئله روشن می شود. طبری و طبرِسی و زمخشری و طوسی و دیگران آورده اند که آیه کریمه به مناسبت جنگ «بدر» نازل شده که پیامبر مشتی خاک و شن به سوی کافران ریخت و در پی آن، ناگهان طوفانی از خاک و شن و برضدّ آنان برخواست. در این آیه می فرماید: "تو (آن طوفان خاک و شن را) نیافکندی زمانی که (مشتی خاک و شن) انداختی ولی خداوند آن را، در افکند". پس با اندک پژوهشی و تأمّلی معلوم می شود که در این آیه، فعل پیامبر از فعل خداوند تفکیک شده و عین آن بشمار نیامده است و لذا نمی توان همچون آقای سروش «کلام» را با «فعل» قیاس کرد و گفت سخن پیامبر هم عین سخن خداست!
آنچه دکتر سروش را بدین شیوه از تفسیر پیامبر و وحی فرا خوانده است شاید این نکته باشد که می نویسد: «کسی می آمد و از پیامبر سؤالی می کرد، کسی تهمتی به همسر پیامبر می زد، کسی آتش جنگی بر می افروخت، یهودیان کاری می کردند، نصرانیان کار دیگری، تهمت جنون به پیامبر می زدند، درباره ازدواج پیامبر با هسر زید شایعه می ساختند، ماههای حرام را از نقد به نسیه بدل می کردند… اینها در قرآن و در سخنان پیامبر منعکس می شد».

دکتر سروش از این گفتار به این نتیجه دست می یابد که: «این دین، عین تجربه تکامل یا بنده درونی و بیرونی پیامبر است»!
اگر نتیجه گیری مذبور از سوی کسی ابراز می شد که خدای سبحان و دانش پیشین او را باور نداشت، جای شگفتی نبود ولی دکتر سروش که به وجود حق تعالی و علم نا محدود او اعتراف دارد چرا باید بدین نتیجه رسد که رویدادها، دین خدا و کلام او را به تکامل می برند! تا ناگزیر شود که دین الهی را به تجربه پیامبر و نیز کلام پروردگار را به سخنان پیامبر تأویل کند؟ مگر همه خداپرستان عقیده ندارند که کلِّیه حوادث عالم، در علم پیشین پروردگار ثبت است و هیچ رویدادی بر دانش او نمی افزاید؟ پس از این بابت مشکلی نباید وجود داشته باشد، چیزی که هست خداوند به تناسب ظهور تدریجی رویدادها با بندگانش سحن می گوید و آنان را در کشاکش امور راهنمایی می کند و حکم هر حادثه ای را بیان می دارد، نه آنکه حوادث روزگار بر ذات پروردگار تأثیر نهند و دانش بی کران وی را به تکامل برند! بنابراین، مطرح شدن حوادث در قرآن و ارشاد و راهنمایی درباره آنها، به هیچ وجه نشان نمی دهد که این کتاب عظیم، دستاورد تجربه تکامل یابنده پیامبر است بلکه این علم پیشین خداوند از رویدادها است که در کتاب وحی تجلّی می کند. بویژه که علاوه بر ذکر حوادث روزگار پیامبر، پیشگویی هایی چند درباره آینده نیز در قرآن کریم می یابیم چنانچه در نهج البلاغه از امام بزرگوار علی علیه السلام مأثور است: «فِی الْقُرآنِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ وَ خَبَرُ ما بَعْدَکُمْ وَ حُکْمُ ما بَینَکُمْ»  در قرآن است اخبار پیشینیان شما و اخبار آیندگانتان و حکم خدا در میانتان».

 

نویسنده: مصطفی حسینی طباطبایی

مقاله پیشنهادی

هنگام اختلاف با پدر چگونه با وی صحبت کنم؟

سوال: در اسلام هنگامی که سوء تفاهمی میان پدر و پسر رخ می‌دهد چگونه می‌توان …