پژوهشی عمیق حول خطبۀ «لله بلاد فلان» از نهج البلاغه (۲)

تا اینجا از ۱۰ نفر از علمای شیعی نقل شد که این خطبه را در حق حضرت عمر فاروق رضی الله عنه می دانند که البته شواهد بیش از این هستند که در ادامه باز خواهد آمد! بعد از اینکه از ۱۰ نفر از بزرگان اهل تشیع که کثراً نهج البلاغه شناس! بودند نقل قول شد که این خطبه را در شان حضرت عمر فاروق می دانند ؛ می پردازیم به  دفاعیه شیعیان در این مورد که به چند دسته تقسیم می شوند.

۱.این خطبه در مورد یکی از اصحاب است که قبل از نبی اکرم  فوت شدند!
در این باره سرخسی می نویسد :«مدح بعض أصحابه بحسن السیره، و أنه مات قبل الفتنه الّتی وقعت بعد رسول اللّه-  صلى اللّه علیه و آله. »
یعنی: مدح کرده است بعضی از اصحاب خود را به نیکو سیرتی ؛ و آن اصحاب قبل از وقوع فتنۀ بعد از فوت حضرت رسول صلی الله علیه وسلم فوت شدند(یعنی در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم فوت شدند) (أعلام ‏نهج ‏البلاغه(السرخسی)، ص ۱۹۲  و همچنین مکارم شیرازی نیز همین نظر را دارد و ایضاً در تنبیه ‏الغافلین ‏و تذکره العارفین، ج ۲  ص ۱۵۶نیز چنین آمده است) این دفاعیه قدیمی ترین دفاعیه است و قطب راوندی نیز این خطبه را به همین شکل توجیه کرده است! 

جواب ما به این سخن بچگانه:
۱٫اگر این ادعای راوندی و سرخسی را قبول کنیم باید ادعای کسانی که گویند این خطبه در مدح سلمان و مالک است را، رد کنیم ؛ زیرا سلمان و مالک هر دو بعد از وفات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم از دنیا رفتند! سلمان فارسی سال ۳۴ هجری در زمان خلافت سیدنا عثمان از دنیا رفتند و مالک اشتر در سال ۳۷ هجری در دوران خلافت سیدنا علی؛ و این با ادعای راوندی و سرخسی نمی خواند؛ پس خواه ناخواه یکی از این دو ادعا باطل است چون با هم در تضاد هستند.
۲٫در این خطبه از شهرها (=بلاد) صحبت به میان آمده است؛ حال بگویید کدام یک از اصحابی که در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم از دنیا رفتند، صاحب شهرها یا والی شهرها بوده اند؟؟ حتی یک مورد را نیز سراغ نداریم که در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم والی چندین شهر شده باشند و در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم از دنیا رفته باشند!
۳٫در خطبه آمده است که " آن شخص با فوت خود امت را در راههای متفاوت جا گذاشت"
سوال این است که در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسلم چه کسی از دنیا رفته که چنین تاثیر عظیمی بر امت نهاده باشد؟ چگونه شخصی بوده که با از دنیا رفتنش مردم بین راههای راست و نادرست سرگردان ماندند؟؟ آن هم در زمانی که نبی اکرم صلی الله علیه وسلم خودشان زنده هستند!!!
۴٫بعضی اوقات گویند : «"صبحی صالح" که از علمای اهل سنت است، این خطبه را در مورد یکی از اصحاب می داند!» جواب این است که :
الف: اگر وی چنین گفته است؛ در عوض حداقل ۱۵ نفر از علمای شیعه این خطبه را در مورد حضرت عمر رضی الله عنه می دانند و این قول اشهر اقوال است چنانکه گفته اند:
محمد جواد مغنیه: «المعنى: (للّه بلاء-  أو بلاد-  فلان إلخ).. قیل: المراد بفلان أبی بکر. و قیل: عمر، و هو الأشهر» (فی‏ظلال ‏نهج‏ البلاغه، ج ۳ ص ۳۳۰، محمد جواد مغنیه ؛ دار العلم للملایین _ بیروت)
لبیب بیضون: «أما ما ورد فی الخطبه (۲۲۶) من کلمات فیها ثناء على شخص مکنى عنه بکلمه (فلان) فقد اختلف الشرّاح فی المراد بهذا الرجل، و قال کثیر منهم أنه (عمر بن الخطاب). » (تصنیف ‏نهج ‏البلاغه، ص ۴۴۱)
میثم بحرانی:«به گفته شارحان مشهور، مراد از واژه فلان که در اول خطبه نقل شد، عمر خلیفه دوم است » (ترجمه‏شرح‏نهج‏البلاغه(ابن‏میثم)، ج ۴  ص ۱۷۸)
ب:چنانکه در بالا گذشت ؛ غیر ممکن است این نظریه درست باشد.
پ: قول صبحی صالح ( که کپی از دیگر نُسَخ نهج البلاغه است) هیچ چیز را مشخص نمی کند زیرا وی گفته است : «این خطبه در مورد یکی از یاران علی است» و هیچ توضیح اضافه ای نداده است ؛ اما، آیا شما فکر می کنید که صبحی صالح که از اهل سنت است بر این عقیده است که حضرت علی و حضرت عمر یاران یکدیگر نیستند؟؟ مسلماً خیر ؛ پس باز هم کارتان لنگ است.

اما دفاعیه شمارۀ دوی شیعه ها که چنین است:
۲٫این خطبه در مورد سلمان یا مالک اشتر است.
این نظر خوئی است )شرح نهج البلاغه خوئى ج ۱۴ ص ۳۷۴ (و همچنین نظر دشتی و شرقی، از مترجمین نهج البلاغه! …

اما جواب ما چنین است:
۱٫ ابتدا اینکه تکلیف را مشخص کنید، راوندی و مکارم که می گویند آن شخص ممدوح در خطبه، در حیات نبی اکرم صلی الله علیه وسم فوت شده؛ سلمان و مالک که بعدها از دنیا رفتند! ما کدام را از شما قبول کنیم؟ چرا این همه اضطراب و چرا این همه سرگردانی؟
۲٫ در خطبۀ مذکور صحبت از "بلاد" است ؛ بلاد به معنی شهرها (دقت کنید ؛ شهر ها نه شهر)و می دانیم که مالک والی هیچ جا نبود(قرار بود والی مصر شود ولی به مصر نرسیده بود که فوت شد) و سلمان هم حاکم مدائن بود آن هم  به امر سیدنا عمر ؛ پس هیچ کدام از اینها صاحب یا فاتح یا حاکم "شهر ها"(بلاد) نبودند که این خطبه در موردشان مصدوق باشد، و ضمناً همین مدائن و مصر و بیت المقدس و … همه و همه (اصطلاحا) به عنوان شهرهای حضرت عمر رضی الله عنه (شهرهایی که جدیداً به امر او فتح شده بودند یا از ابتدا تحت حکومتش بودند) به حساب می آمدند .
۳٫می دانیم که سلمان رضی الله عنه در دوران خلافت سیدنا عثمان علیه السلام از دنیا رفتند، حال می پرسم: او در آن زمان که خود حضرت علی علیه السلام هم زنده بودند، فوتشان چه بود که مردم را در راههای غلط و درست رها کرد؟ او که در مدائن بود وفاتش چه کار به کل مسلمین داشت؟ و می بینیم که سیدنا علی در خطبۀ خودشان از مردم صحبت کرده اند که یقیناً تعمیم دارد بر کل مسلمین.

مالک اشتر نیز در دوران خلافت سیدنا علی علیه السلام از دنیا رفت، حال او که در راه رفتن به مصر از دنیا رفت، قبل از فوتش چه می کرد که پس از فوتش مردم در راههای درست و نادرست افتادند؟ آن هم در صورتی که خود حضرت علی زنده بودند!
۴٫در خطبۀ مذکور صحبت از مردم است که منظور کل مسلمین هستند، حال سلمان که در مدائن فوت شد و مالک که در مسیر مصر از دنیا رفت چه تاثیری بر مسلمانی که در آفریقاست می تواند داشته باشد؟ او که خلیفه نبود که بتواند بر کل بلاد اسلامی تاثیر گزار باشد و بعد از فوتش کل بلاد تحت فرماندهیش، متاثر شوند!
۵٫به شهادت کثیری از علمای اهل تشیع و خصوصاً کسانی که حول نهج البلاغه کتاب نوشته اند؛ منظور از این جمله: «أَصَابَ خَیرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا» = نیکی آن را دریافت و از شرش سبقت گرفت» منظور  نیکی= "خلافت" است چنانکه "میثم بحرانی" چنین می گوید: «نیکى خلافت را دریافت و پیش از رسیدن شرّ آن از دنیا رفت»
و همچنین فیض الاسلام نیز می نویسد: «نیکوئى خلافت را دریافت و از شرّ آن پیشى گرفت.»(ترجمه‏وشرح‏نهج‏البلاغه(فیض‏الاسلام)، ج۴ ص۷۲۲ ؛موسسه نشر و چاپ تالیفات فیض الاسلام _تهران چاپ پنجم)

سید کاظم ارفع نیز چنین می نویسد: «به خیر خلافت رسید و از شرّ آن آزاد شد»(ترجمه‏روان‏نهج‏البلاغه، صفحه‏ى ۸۰۲-۸۰۳، سید کاظم ارفع _ انتشارات فیض کاشانی _ تهران)
سید جمال الدین دین پرور :«پاک جامه و کم عیب درگذشت، به خیر خلافت رسید و از شرّش گریخت» (نهج‏البلاغه‏پارسى(دین‏پرور) ص ۳۲۸، سید جمال الدین دین پرور ؛ بنیاد نهج البلاغه _تهران)
محمد مقیمی می نویسد:«نیکوئى خلافت را دریافت و از شر آن پیشى گرفت»(نهج البلاغه میراث درخشان امام علی‏(ع) ص ۸۴۶، محمد مقیمى ؛ انتشارات مهتاب _ تهران)
همینطور سید نبی الدین اولیائی در ترجمۀ نهج البلاغۀ :« به خوبى خلافت رسیده، از بدیش پیش افتاده» (ترجمه نهج البلاغه خطبۀ ۲۲۶، سید نبی الدین اولیائی ؛ انتشارات زرین _تهران)
و همچنین دکتر علی شریعتی در (تشیع علوی و تشیع صفوی ص۸۶ ) و عباس ایران دوست در (خورشید هدایت ج۲ ص۱۰۳۹-۱۰۴۰) و فؤاد فاروقی در  (25سال سکوت ص ۱۱۱) و محمد علی انصاری قمی در (ترجمه‏نهج‏البلاغه، ص ۶۴۶) و ….
حال می پرسم: آیا سلمان خلیفه بود؟ آیا مالک خلیفه بود؟و آیا کسانی که در دوران خود نبی اکرم صلی الله علیه وسلم از دنیا رفتند، خلیفه بودند؟؟ خیر ؛ پس باید معترف شوید که منظور یکی از خلفای قبل از حضرت علی هستند که هر کدام را اختیار کنید، مراد ما حاصل می شود.

۶.اما جواب کلی و نکتۀ مهمی که کل این ایرادات را بر باد می کند این سوال است:
انگیزۀ حضرت علی یا نگارندۀ نهج البلاغه و یا ناقل روایت برای استفاده از قید "فلان" چه بود؟
بدون شک حضرت علی در خطبۀ خودشان از قید " فلان" استفاده نکرده اند و حتماً نام "حضرت عمر" را ذکر کرده اند،وگر نه وقتی بگویند:«خدا فلانی را ….الخ» مردم از کجا بدانند که این فلان کیست ؟!! مگر حضرت علی قصد معما طرح کردن داشتند؟ پس بی شک حضرت علی نام سیدنا عمر را ذکر کرده اند ولی !!
ولی چرا مؤلف نهج البلاغه به جای نام حضرت عمر "فلان" نوشته است؟؟ اگر بگویید او همینگونه شنیده بوده ؛ می گویم چه دلیلی وجود دارد که ناقل روایت نام حضرت عمر را بر دارد و به جایش فلان را قرار دهد؟؟ چه دلیلی؟؟ غیر از اینکه بودن نام حضرت عمر چنانکه "بحرانی" اعتراف می کند متناقض با مذهب شیعه است؟ پس بدون شک منظور از فلان در خطبه حضرت عمر است و شیعه چون بر گرده او سنگین آمده نام وی را عوض کرده و "فلان" نهاده است …ولی باز اگر بگویید منظور سلمان و مالک و … هستند ؛ میگویم: هیچ دلیل و انگیزه ای وجود ندارد که سید رضی یا ناقل روایت نام سلمان و مالک و … را حذف کند و به جایش فلان بنهد !! و این بسیار بسیار واضح است و هر عاقلی که کمی منصفانه به این مطلب بنگرد .. نکته را می گیرد!! چون مدح سلمان و مالک جنبۀ سیاسی نداشته است و این تعریف چیزی را عوض نمی کرده که حالا بخواهند نام را برداشته به جایش "فلان" بگذارند ولی مدح حضرت عمر آن هم از زبان حضرت علی برای شیعه بسیار سنگین است به همین دلیل یا خود سید رضی و یا ناقل روایت چون اهمیت این خطبه را می دانستند، نام حضرت عمر را حذف کردند. (هر چند این حذف نام هم کارشان را آسان نکرده است ؛ زیرا وقتی شخصی بگوید : حیوانی داریم که یک خرطوم بلند دارد و بزرگترین حیوان بر خشکی است، ما می دانیم که منظور وی "فیل" است ؛ و زمانی که حضرت علی رضی الله عنه آن فلان را به آن شکل می ستایند ما می فهمیم که منظور وی فقط می تواند حضرت عمر باشد و یا ابوبکر صدیق، چون آن صفات با کس دیگری نمی خواند.)

بعد از این ببینم دفاعیۀ شمارۀ ۳ شیعیان را:
۳٫این خطبه اصلاً از حضرت علی نیست!
مطهری یکی از کسانی است که چون این خطبه را دیده و آن را با مذهب خود مقایسه کرده و دیده که با مذهبش در تضاد است، ایده ای تازه به سرش خطور کرده و مختصراً چنین گفته است : « سید رضی این حدیث را اشتباهی در نهج البلاغه آورده» (سیری در نهج البلاغه . شهید مطهری ص ۱۶۳؛ فصل آخر مربوط به حضرت عمر)
و سید علی اکبر قرشی نیز می گوید: « این کلام نمى‏شود در رابطه با یک فرد عادى باشد یقینا درباره یک حاکم و یک پیشواست، از طرف دیگر یقینا منظور آنحضرت مدح عمر نیست و این محال است، چطور مى‏شود آنحضرت عمر بن الخطاب را در خطبه شقشقیه آنطور بکوبد و بگوید: فدک را به طور غصب از ما گرفتند و مرتب بفرماید: حکومت مال اهل بیت و آل محمد است و با آنهمه غصب خلافت و بدعتهاى عمر و مظلومیت فاطمه سلام الله علیها و… آنحضرت عمر را چنان مدح نماید، من نظرم همانست که مرحوم شهید مطهرى در «سیرى در نهج البلاغه» فرموده: این سخن از على علیه السلام نیست بلکه سخن «دختر ابى حثمه»و مانند آنست که مرحوم رضى به اشتباه به آنحضرت نسبت داده است. »(مفردات‏نهج‏البلاغه ج ۱ ص ۱۰۰، سید علی اکبر قرشی ؛ نشر قبله _ تهران)

مطهری اعتراف می کند که این خطبه در مدح حضرت عمر است منتهی می گوید سخن حضرت علی نیست بلکه سخن "دختر ابی حثمه" است.
۱٫منظور وی روایتی است که در تاریخ طبری در این مورد آمده است که به این شکل است:
«المغیره بن شعبه قال لما مات عمر رضی الله عنه بکته ابنه أبی حثمه فقالت واعمراه أقام الأود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحیا السنن خرج نقی الثوب بریئا من العیب قال وقال المغیره بن شعبه لما دفن عمر أتیت علیا وأنا أحب أن أسمع منه فی عمر شیئا فخرج ینفض رأسه ولحیته وقد اغتسل وهو ملتحف بثوب لا یشک أن الأمر یصیر إلیه فقال یرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنه أبی حثمه لقد ذهب بخیرها ونجا من شرها أما والله ما قالت ولکن قولت وقالت»

=مغیره بن شعبه گوید: وقتى حضرت عمر رضی الله عنه فوت شدند؛ دختر ابى حثمه بر او بگریست و گفت: «دریغ از عمر که محنتها را ببرد و کارها را سامان داد فتنه‏ها را محو کرد و سنتها را زنده کرد، پاکدامن برفت و بر کنار از عیب بود.
مغیره در ادامه گوید: وقتى عمر را به گور کردند پیش على رفتم، مى‏خواستم چیزى در باره عمر از او بشنوم، بیرون آمد و از سر و ریشش آب مى‏چکید که غسل کرده بود، جامه‏اى به تن داشت و تردید نداشت که خلافت بدو مى‏رسد؛ گفت: «خدا پسر خطاب را بیامرزاد، دختر ابى حثمه راست گفت که(عمر) از خیر خلافت بهره برد و از شر آن خلاص شد، بخدا او نگفت به زبانش نهاده بودند.»

اگر مطهری خطبۀ نهج البلاغه را حواله دهد به تاریخ طبری و آن سخنان را از دختر ابی حثمه بداند، باید اعتراف کند که ؛ حضرت علی علیه السلام با سخنان دختر ابی حثمه کاملاً موافق بوده زیرا می فرمایند:« یرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنه أبی حثمه لقد ذهب بخیرها ونجا من شرها أما والله ما قالت ولکن قولت وقالت » = «خدا پسر خطاب را بیامرزاد، دختر ابى حثمه راست گفت که (عمر)از خیر خلافت بهره برد و از شر آن خلاص شد، اما بخدا او ( این سخنان بسیار زیبا و مسجع را از خود) نگفت به زبانش نهاده بودند(و هر که گفته راست گفته است).»
پس حتی اگر ادعای جدید مطهری (ادعایی که برای اولین بار توسط او مطرح شد!) درست باشد، چیزی عوض نمی شود.
ضمناً بعضی مدعی هستند که این خطبه تنها از طریق مغیره نقل شده و مغیره مورد وثوق شیعیان نیست! جواب این است که : روایتی که از مغیره نقل شده(روایت فوق الذکر) با خطبۀ نهج البلاغه تفاوت اساسی دارد ؛ اما روایتی که بسیار به خطبۀ نهج البلاغه شبیه است در تاریخ مدینه لابن شبه از عبد الله بن مالک (حلیف بنی المطلب) چنین آمده است:
«أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَالِکِ بْنِ عُیینَهَ الأَزْدِی حَلِیفَ بَنِی الْمُطَّلِبِ، قَالَ: لَمَّا انْصَرَفْنَا مَعَ عَلِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ جِنَازَهِ عُمَرَ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ دَخَلَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَینَا فَصَمَتَ سَاعَهً، ثُمَّ قَالَ: " لِلَّهِ بَلاءُ نَادِبَهِ عُمَرَ لَقَدْ صَدَقَتِ ابْنَهُ أَبِی حَثْمَهَ حِینَ، قَالَتْ: وَاعُمَرَاهُ، أَقَامَ الأَوَدَ وَأَبْدَأَ الْعَهْدَ، وَاعُمَرَاهُ، ذَهَبَ نَقِی الثَّوْبِ، قَلِیلَ الْعَیبِ، وَاعُمَرَاهُ أَقَامَ السُّنَّهَ وَخَلَّفَ الْفِتْنَهَ "، ثُمَّ قَالَ: " وَاللَّهِ مَا دَرَتْ هَذَا وَلَکِنَّهَا قُوِّلَتْهُ وَصَدَقَتْ، وَاللَّهِ لَقَدْ أَصَابَ عُمَرُ خَیرَهَا وَخَلَّفَ شَرَّهَا، وَلَقَدْ نَظَرَ لَهُ صَاحِبُهُ فَسَارَ عَلَى الطَّرِیقَهِ مَا اسْتَقَامَتْ، وَرَحَلَ الرَّکْبُ، وَتَرَکَهُمْ فِی طُرُقٍ مُتَشَعِّبَهٍ لا یدْرِی الضَّالُّ وَلا یسْتَیقِنُ الْمُهْتَدِی "»(تاریخ مدینه لابن شبه ج۳ ص۹۴۱)
= عبدالله بن مالک بن عیینه ازدی، هم پیمانِ بنی مطلب گفت : هنگامی که به همراه علی از تشییع جنازۀ عمر رضی الله عنه بازگشتیم، وارد شد و غسل نمود، سپس به سوی ما بیرون آمد و مدتی سکوت کرد، سپس گفت: «خدای نیکی های عمر را ؛ همانا راست گفت دختر ابی حثمه، آن هنگامی که گفت : افسوس بخاطر عمر، کجی ها را راست نمود و پیمان را آغاز کرد ؛ دریغ از عمر،در حالی رفت که جامه اش پاک بود و عیب کمی داشت ؛ دریغ از عمر که  سنت را برپای داشت و فتنه را پشت سر نهاد » سپس(حضرت علی ادامه دادند و) فرمودند: «به خدا قسم این گفته را او (دختر ابنه ابی حثمه) نمی داند بلکه به او یاد دادند ولی(به هر حال)راست گفت ؛ به خدا قسم عمر به بهترین ها(ی خلافت) رسید و بدی هایش را پشت سر گذاشت ؛ و رفیقش به وی نگاه کرد ؛ پس تا جایی که پایداری داشت، بر راه رفت، و سواره(از دنیا)کوچ نمود، و مردم را در راههایی که شاخه شاخه می شد ترک کرد در حالی که گمراه، راهش را پیدا نمی کند و کسی که هدایت یافته و راه را پیدا کرده، در راهش یقین ندارد.»
(در اینجا جا دارد به کسانی که می گویند: «حضرت علی، از حضرت عمر در مقایسه با حضرت عثمان تعریف کرده اند» بگویم که چنین ادعایی احمقانه است، زیرا سخنان حضرت علی رضی الله عنه در روز شهادت حضرت عمر بیان شده و هنوز حضرت عثمان به خلافت نرسیده بود که بخواهد او را سرزنش کند! ضمناً این را نیز بگویم : یک دلیل دیگر که ثابت می کند این خطبه در مورد حضرت عمر است و نه کسی دیگر؛ همین روایت فوق است زیرا در مورد شخصی غیر از حضرت عمر چنین مدحی آن هم از زبان حضرت علی صادر نشده است ؛ اینجاست که شیعان باید دست را بالا برده و بگویند: تسلیم!)

۲٫اما یک جواب دیگر به کسانی که این خطبه را از حضرت علی نمی دانند و همچنین به کسانی که می گویند سند این خطبه ضعیف است ؛ چنین است:
مرجع تقلید شیعیان و یکی از کسانی که بر نهج البلاغه شرح و ترجمه نوشته است، یعنی مکارم شیرازی در این مورد می نویسند:
مکارم: «این گفته نیز نمى‏تواند قابل قبول باشد زیرا مشکل است گفته شود مرحوم شریف رضى این سخن را بدون توجه به امام نسبت داده است در حالى که مقید است در نهج البلاغه سخنانى را که امام (ع) فرموده جمع آورى کند. و لذا اگر احیانا کسى یکى از خطبه‏ها و یا یکى از کلمات امام (ع) را به دیگرى نسبت مى‏داد شریف رضى متذکر شده است چنانکه در خطبه ۳۲ با صراحت یادآور مى‏شود که این خطبه را به معاویه نسبت داده‏اند ولى صحیح نیست. سخن مورد بحث را نیز اگر دیگرى گفته بود شریف رضى یادآور مى‏شد. (ترجمه‏ گویا وشرح‏ فشرده‏اى ‏برنهج‏ البلاغه، ج ۲ ص ۶۰۱، مکارم شیرازی)

همچنین کاشف الغطاء می نویسد:
«ما، درباره‌ی نهج‌البلاغه، بر این باوریم که تمام آن‌چه در نهج‌البلاغه آمده-اعم از خطبه‌ها، نامه‌ها، وصایا، حِکَم و آداب- هم‌چون روایاتی‌ست که از پیامبر(ص) و اهل‌بیتش در کتاب‌های معتبر روایی و در کتاب‌های حاوی احادیث صحیح، آمده است.» (مستدرک نهج البلاغه، هادی کاشف‌الغطا، ص۱۹۱٫)
اما شبهۀ بعدی که از دیگر شبهات احمقانه تر است؛ چنین است:

۴٫ به ظاهر حضرت عمر را ستوده ولی در باطن نقد کرده و یا تقیه کرده است!
این دسته از علمای شیعه که می دانند ؛ ظاهر خطبه بر کسی غیر از خلفای ثلاثه منطبق نمی گردد، چاره ای عجیب و غریب اندیشیده اند؛ یکی از اینان می گوید:
« 219 از سخنان آنحضرت علیه السّلام است (در وصف عمر بن الخطّاب که ظاهرا او را ستوده، لکن باطنا وی را نکوهش فرموده‏اند، گرچه اهل سنّت معتقداند که آن جناب مدح بموقعى از عمر کرده است ولى پاسخ اینگونه ایرادات را خود حضرت در خطبه شقشقیه و بعضى دیگر از خطب داده، و گله‏هائیکه از او کرده‏اند، جائى براى اینگونه حرفها باقى نگذارده است) خدا شهرهاى فلان (عمر) را برکت دهد که (او براى پیشرفت مقاصد شوم خویش ظاهر را حفظ کرده، و بالنّسبه بعثمان) کژیها را راست گردانده بیماریها را مداوا کرد (شهرهائى را فتح کرده و مردم را لااقل از کفر باسلام نزدیک ساخت) و سنّت را برپا داشت، تبهکارى را پشت سر افکند (در اثر خوى درشت او فتنه‏ها تا اندازه کم شد، و با همه عیوبی که داشت باز بالنّسبه بدیگرى)پاک جامه و کم عیب از جهان برفت، بخوبى خلافت رسیده، از بدیش پیش افتاده (از فرط حرص بدنیا مسلک زهّاد و نیکان را پیش گرفته و بظاهر) طاعت خداى را بجاى آورده، حقّش را ادا، و از نافرمانى پرهیز کرد (لکن در باطن) از جهان کوچید، در حالیکه مردم را در راههاى پر پیچ و خم انداخت (و سرگردان ساخت) بطوریکه گمراه در آنها راه نمییابد (تا هدایت شود، زیرا گمان میکند راهى که در پیش گرفته حق است) و هدایت شده بر یقین نمى‏پاید، (راه خود را مشکوک تشخیص داده، و همواره متزلزل است). »(ترجمه‏ نهج‏ البلاغه ص ۶۴۶، محمد علی انصاری قمی ؛ انتشارات نوین _تهران)

فیض الاسلام نیز طرفدار این نظریۀ احمقانه است و می نویسد: « از سخنان آن حضرت علیه السّلام است (در باره عمر که از راه توریه فرموده یعنى در ظاهر مى‏نماید که او را ستوده، ولى باطنا توبیخ و سرزنش نموده، و از اینرو این سخن با آنچه در خطبه سوّم فرموده منافات ندارد):
خدا شهرهاى فلان (عمر ابن خطّاب) را برکت دهد و نگاه‏دار که (باعتقاد گروهى) کجى را راست نمود (گمراهان را براه آورد) و بیمارى را معالجه کرد (مردم شهرهایى را بدین اسلام گرواند) و سنّت را بر پا داشت (احکام پیغمبر را اجراء نمود) و تباهکارى را پشت سر انداخت (در زمان او فتنه‏اى رو نداد) پاک جامه و کم عیب از دنیا رفت (مانند عثمان خود را به پلیدیها نیالود)نیکوئى خلافت را دریافت و از شرّ آن پیشى گرفت (تا بود امر خلافت منظّم بوده اختلالى در آن راه نیافت) طاعت خدا را بجا آورده از نافرمانى او پرهیز کرده حقّش را اداء نمود (ولیکن) از دنیا رفت در حالیکه مردم را در راههاى گوناگون انداخت (بطوریکه) گمراه در آنها راه نمى‏یابد، و راه یافته بر یقین و باور نمى‏ماند.» (ترجمه‏وشرح‏نهج‏البلاغه(فیض‏الاسلام)، ج ۴ ص ۷۲۲ ؛موسسه نشر و چاپ تالیفات فیض الاسلام _تهران چاپ پنجم )
می گویم چنین جوابی بیشتر به رجز خوانی های فرد مست می ماند تا یک جواب عالمانه و منصفانه و از ظاهر پیداست که اینان چون قافیه اشان تنگ آمده به چنین جفنگ گویی افتاده اند .

۱٫اگر می گویم جواب اینان منصفانه نیست به این خاطر است که وقتی کسانی چون خوئی و مکارم شیرازی و راوندی که این خطبه را در مورد یکی غیر از حضرت عمر رضی الله عنه می دانند ؛ آن شخص را به غایت می ستایند و به هیچ وجه نمی گویند که : حضرت علی به ظاهر سلمان یا مالک را ستوده ولی در باطن وی را مذمت کرده است!! اگر ذم است، باید خوئی که این خطبه را در شان مالک می داند هم اعتراف می کرد که او در این خطبه مذموم است نه ممدوح … اگر مرگ خوب است چرا فقط برای همسایه؟؟ اگر ذم است چرا فقط برای حضرت عمر؟ اگر ذم است چرا وقتی به سلمان و مالک می رسد تبدیل به مدح می شود؟
این انصاری که حماقت را به انتها رسانده است، در مورد حضرت عمر می گوید : « از فرط حرص بدنیا مسلک زهّاد و نیکان را پیش گرفته » آیا تا به حال چنین پرت و بلایی حتی از زبان دیوانگان، شنیده اید؟ از فرط دنیا طلبی،زهاد منش شد؟ از فرط دنیا طلبی به شکل کسانی که از دنیا گریزانند در آمد؟؟ مثل این است که بگوییم: «طرف از فرط پول پرستی پولهایش را آتش زد!!» اگر کسی چنین بگوید شما به عقلش شک نمی کنید؟ اگر شک می کنید،پس قبل از اینکه مرا هو! کنید ؛ زنگ بزنید به تیمارستان تا اقدام کنند و با لباسهای سفید، آستین بلند بیایند و این "انصاری" را با خودشان ببرند!

۲٫ما حداقل می توانیم از ۲۰ نفر از علمای شیعه نام ببریم که این خطبه را مدح دانسته اند حال چه در مورد حضرت عمر و چه در مورد حضرت ابوبکر صدیق و چه در مورد مالک و سلمان و…و تمام این علما خوشبختانه عقلشان از این نظریه پردازن فلج مغز بهتر کار می کرده است که چنین اشتباه فاحشی را مرتکب نشده اند.
۳٫با این وجود و با چنین تفسیرهای عجیب و غریب و بیمار گونه ای می توان تمام خطب و نامه های وارده در نهج البلاغه را به دلخواه خود تفسیر و تبدیل کرد! وقتی حضرت علی می فرمایند: سیدنا عمر«خوب بود»شما نتیجه می گیرید«بد بود»؛چه چیزی مانع ما می شود که وقتی حضرت علی می گوید : «من افضل اصحابم » ما نتیجه بگیریم که او از کم فضیلت ترین اصحاب بود؟
۴٫اگر دقت کرده باشید در توجیه " انصاری" و "فیض الاسلام" یک نوع، تکذیب زیرکانه ای نهفته است؛ آنان به صورت زیرکانه ای می خواهند بگویند : «درست که حضرت علی، عمر بن خطاب را ستوده است ؛ ولی چون با اعتقاد ما نمی خواند ما حرفش را تکذیب می کنیم و اگر گفت؛ شب ما می گوییم منظورش روز است و اگر گفت شیطان ما نتیجه می گیریم که منظور فرشته است؛ یعنی حتی اگر بگوید: شیر بز، سفید است، باز هم باور نمی کنیم و می گوییم : «خیر منظور وی این است که شیر بز، نارنجی متمایل به قرمز است!!»
به شکلی که اگر این " انصاری" و "فیض الاسلام" (و همچنین نواب لاهیجی) را به وسیلۀ تونل زمان! به صدر اسلام بفرستیم و آنان با گوش خود این سخنان حضرت علی را بشنوند ؛ همانجا بلند شده مانند یک مترجم سخنان حضرت علی را ترجمه می کنند و سخنان صریح و واضح سیدنا علی را که مدح خالص است به ذم خالص تبدیل می کنند و واقعاً که چه هنرمندانی هستند!

۵٫ آخر ما نفهمیدیم این "علی" ساختۀ کارخانه های تبدیل و تحریف شیعیان ؛ دو رو و تقیه گر است یا رک و راست ویا چیستان بافی ماهر ؟؟ آخر اگر این "علی" ساختۀ شیعیان صفوی، دو رو و تقیه کننده است، چرا در خطبۀ شقشقیه تقیه نکرد؟ چرا در نامۀ ۱۰ تقیه نکرد؟ و اگر رک و راست است و از هیچ نمی ترسد، چرا سخنانش را در لفافه می پیچد و چرا اعتقاداتش را در لابلای سخنان زیبا مخفی می کند؟ چرا معما طرح می کند؟ چرا می ترسد مردم از اعتقادش آگاه شوند؟ چرا ؟ چه دلیلی وجود داشت؟؟

جواب این سؤال آخری را بعضی از علمای شیعه اینگونه داده اند.
میثم بحرانی از قول بعضی علمای شیعه چنین جوابی را نقل می کند: «حضرت قصد داشته با پیروان آنها مماشات کند و دلهاى ایشان را به خود متوجه سازد. » (ترجمه‏شرح‏نهج‏البلاغه(ابن‏میثم)، ج ۴  ص ۱۸۱)
لازم نیست جواب این دلیل سخیف را من بدهم ؛ جواب اینان را از قول مکارم شیرازی، مرجع تقلیدشان نقل می کنم که وی می گوید: «و احتمال تقیه در سخن بعید به نظر مى‏رسد و اگر چنین بود مسلما سید رضى به آن اشاره مى‏کرد. »( ترجمه‏گویاوشرح‏فشرده‏اى‏برنهج‏البلاغه، ج ۲ص ۶۰۲، مکارم شیرازی)

و فؤاد فاروقی، جوابی کاملتر و زیباتر داده اند ؛ به این شکل:
«هیچ کس حضرت"علی"(ع) را در محظور قرار نداده بود تا پس از شهادت خلیفۀ مسلمین، با چنین کلامی به ستایدش .نه، این حرف ها، از سر ناچاری و ناگریزی نبوده است و گذشته از این ها "علی" شخصیتی نبوده است که حتی در خفقان ترین فضاهای اجتماعی و سیاسی، کلامی به غیر از حقیقت بگوید»
او در همان صفحه (قبل از نوشته فوق) می گوید:
«این برجستگی اخلاقی «علی» است که چنین کلامهایی را بر زبان او جاری میسازد. این فضیلت و پارسایی اوست که موجب میشود امام متقیان، از محدوده انصاف و حق، فراتر نرود، و این شهامت «علی» است که او را به ابراز حرفهایی وادار میسازد که مفاهیم صریحی دارند آن هم در مورد کسی که یکی از عوامل «سکوت سیاسی» پسر عم پیامبر بشمار می رود.» (25سال سکوت،فؤاد فاروقی صص ۱۱۱-۱۱۲؛ انتشارات عطائی _تهران _ ۱۳۷۹)
در اینجا هیچ شبهۀ دیگری نمی ماند مگر یک ادعای دیگر که هیچگونه مشتریی ندارد و آن هم ادعایی است که توسط یک شخص مجهول الهویه در یکی از ترجمه های نهج البلاغه مربوط به قرن ۵ یا ۶ مطرح شده و گفته شده  که این خطبه در مورد حضرت نبی اکرم صلی الله علیه وسلم است (ترجمه‏نهج‏البلاغه(قرن‏5و۶)ج ۳ص۱۵۲) ؛ این ادعا اصولاً با اعتقاد اهل تشیع نمی خواند چرا که در خطبۀ مذکور آمده است که "فلان" «کم عیب از دنیا رفت» ولی طبق عقیدۀ عصمت، حتی ائمۀ آنان مبرا از عصیان و نسیان هستند چه برسد به حضرت ختمی مرتبت علیه الصلاه والسلام.
و ضمناً بعضی اوقات روی هوا حرفی می زنند و می گویند: این خطبه نمی تواند در مورد عمر باشد زیرا امیر مومنان او را خطبه شقشقیه سرزش کرده است!!! می گویم : اتفاقاً برعکس ؛ خطبه شقشقیه نمی تواند صحیح باشد زیرا حضرت علی حضرت عمر را در خطبۀ مورد بحث به غایت ستوده است؛ پس خطبۀ شقشقیه مردود است که ان شاء الله مفصلاً به آن خطبه هم خواهیم رسید.

                              __________________
در حین این مقاله از ۱۵ نفر از علمای شیعه نام بردیم که اعتراف کرده بودند این خطبه در مورد حضرت عمر است،حال به هر توجیهی که باشد، حتی کسانی که سند این خطبه را ضعیف می دانند نیز خواه ناخواه قبول دارند این خطبه در مدح حضرت عمر رضی الله عنه می باشد ؛ اکنون مختصراً از آن علما نام می برم:
۱٫ابن ابی الحدید ۲٫میثم بحرانی ۳٫ارفع ۴٫مقیمی ۵٫ایران دوست ۶٫فیض الاسلام ۷٫ شریعتی ۷٫فاروقی ۸٫مطهری ۹٫اولیائی ۱۰٫ دین پرور ۱۱٫سلطانی ۱۲٫لبیب بیضون ۱۳٫قرشی

و از علمایی که در این مقاله نامی برده نشد ولی آنان نیز چنین اعترافی کرده اند اشاره می کنم:
۱٫نواب لاهیجی(شرح‏نهج‏البلاغه ص ۲۰۳ ؛ اخوان کتابچی _تهران)
۲٫ محمد جواد مغنیه (فی ‏ظلال ‏نهج ‏البلاغه، ج ۳ ص ۳۳۰ ؛ دار العلم للملایین _ بیروت)
۳٫ دنبلی (الدره النجفیه ص ۲۵۷)
۴٫ اویس کریم محمد (المعجم الموضوعی لنهج البلاغه ص ۴۰۳_مشهد)

در پایان:
در این محل برای منصفین و پیروان حق هیچ شکی باقی نمی ماند که آن دسته از اشخاصی که از روی عناد یا از روی اجبار! می خواهند به هر شکلی که شده این خطبه را تأویل و توجیه کنند دروغگو هستند و دلایلشان فاقد ارزش علمی است ؛ پس چه خوب است که بیایید و سخنان حضرت علی رضی الله عنه را تکذیب نکرده وی را متهم به دو رویی یا دروغگویی نکنید و سخنان وی را به گوش جان بسپارید و اگر شیعه هستید شیعۀ واقعی باشید؛ چنانکه "شریک بن عبدالله" بود.
از شریک بن عبدالله سؤال شد: «کدامیک افضل است، ابوبکر یا علی؟» او جواب داد : ابوبکر. «شخص دوباره پرسید: با اینکه شیعه هستی این حرف را می زنی؟ او جواب داد : «آری. اگر این را نگویم، شیعه نیستم!! بخدا سوگند که علی از این منبر بالا رفته و گفت: «همانا بهترین افراد این امت پس از رسول خدا- صلى الله علیه وسلم – ابوبکر و سپس عمر می باشند». پس آیا من حرف او را زیر پا گذشته و او را دروغگو بخوانم؟ بخدا که او دروغگو نبود (أفکنا نکذبه، والله ما کان کذابا)»(منهاج السنه ج۱ ص ۱۳)
آیا می خواهید او را تکذیب کنید؟ بخدا که او دروغگو نبود.
التماس دعا

 

نویسنده: ابوبكر بن حسين (رحمه الله)

مقاله پیشنهادی

هنگام اختلاف با پدر چگونه با وی صحبت کنم؟

سوال: در اسلام هنگامی که سوء تفاهمی میان پدر و پسر رخ می‌دهد چگونه می‌توان …